وبلاگ رسمی محمد جواد صاحبی

رئیس هیئت مدیره و شورای علمی دین پژوهان کشور

وبلاگ رسمی محمد جواد صاحبی

رئیس هیئت مدیره و شورای علمی دین پژوهان کشور

وبلاگ رسمی محمد جواد صاحبی
پیوندها

1 - مهتاب در قتلگاه

راستی، عاشورا بی زینب عاشورا نبود. این زن که مهاجراً الی الله، کاشانه ی خود را رها ساخته است در طلب چیست؟

بی تردید میان او و برادرش پیوندی عاطفی وجود داشت، اما انگیزه ای که او را به این هجرت بزرگ فرا خوانده بود تنها یک پیوند عاطفی نبود، بلکه یک رسالت بود، یک مأموریت؛ ماموریتی برای ابلاغ پیام، پیامی از یک روز برای همه روزگاران.

زینب! ای دختر علی و ای خواهر حسین! عاشورای تو از شب آغاز شده بود، از آن شب که عاشقان، سر مست از باده ی عشق، بر گرد شمعِ معشوق، پروانه وار می چرخیدند و هر کدام برای نثار جان خویش لحظه شماری می کردند.

گفته اند تو هم آن شب، پروانه ی آن «شمع جمع» بودی، می سوختی و می ساختی و هرگز آرام نداشتی. و علاوه بر آن، پرستارِ فرزند بیمار برادر بودی، اما با این حال چشم و گوش بر همه جا داشتی. تو می دیدی که رادمردان

و راست قامتان تاریخ، حماسه ای پر شکوه را تدارک می بینند؛ برخی شمشیرها را صیقل می دهند و گروهی آیات خدا را تلاوت می کنند و دسته ای در انتظار صبح وصال، شادمان قهقهه سر می دهند. اما انگار تو از میان آن همه ستارگان زیبا که در آن شب سیاه سوسو می زدند و به عشوه گری می پرداختند، تنها یک تن را می دیدی، راستی آن یک تن همگان بود و دیگران با او معنا می یافتند، از او نور می گرفتند و ستاره می شدند.

او خورشیدی بود که نزدیک صد ستاره بر گردش همچون منظومه ای، آفرینش را روشنایی می بخشیدند. او یک بود و دیگران بی او هیچ، همه در کنار وی عدد می شدند؛ ده، صد، هزار میلیون، میلیارد تا بی نهایت.

خواهر! تو از آن سرود برادر چه دریافتی که آن سان بی تاب و بی قرار از جای جستی و دامن کشان خود را به او رساندی و گفتی:

وای از این مصیبت! کاش مرگ آمده بود و زندگی مرا نابود کرده بود، امروز مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفته اند، ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان!

و حسین با نگاهی پر از معنا فرمود:

«ای خواهر عزیز! بردباری تو را شیطان نرباید! و در حالی که اشک در چشمانش موج می زد افزود: اگر مرغ قطا را به حال خود وا می گذاردند آسوده می خوابید!»

و تو ای خواهر، پیام برادر را نیک دریافتی، از این رو فریاد بر آوردی که ای وای! حسین جان! آیا ناگزیر جان می سپاری؟ این خبر دل مرا ریش می سازد...

گفته اند که بر گونه ات سیلی نواخته ای و بی هوش نقش بر زمین شده ای!

اما آموزگار تو، پیشوا و مقتدای تو، مصمم و استوار سفارش فرمود:

آرام باش خواهرم! اهل زمین همگان می میرند و اهل آسمان نیز باقی نمی مانند، و به تحقیق همه چیز از میان رفتنی است مگر ذات خدایی که به قدرت خویش آفرینش را آفرید. و انگیزش و زوال آفرینش در دست اوست و یکتا و بی همتا ست او.

خواهرم! پیوسته پرواپیشه باش و پر شکیب، از آن شکیبی که خدا می دهد.

خواهرم! جدم از من بهتر بود، پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود، ولی همه ی آنان از این جهان رخت بر بستند، برای من و همه مسلمانان، پیامبر بهترین نمونه و سر مشق است.

این سخنان چه آرامش بخش بود، انگار که آبی سرد بر دل گداخته ات می فشاند و با این تمهید، آخرین وصیت را بر گوش و جان تو می نشاند:

خواهرم! تو را سوگند می دهم! و باید به این سوگند وفادار باشی! برای من هرگز گریبان چاک نزن و روی مخراش و در سوگم شیون و زاری مکن!

گویا با شنیدن این سخنان، به رسالتی بزرگ فرا خوانده می شدی، از این رو در کنارِ زاده ی برادر که اینک در تبی تند می گداخت، آرام نشستی و به تیمار او پرداختی.

آن شب، حسین (ع) گاه ناگزیر زینب را تنها می گذاشت، ولی مگر این برادر لحظه ای تاب دوری از چنین خواهر را داشت؟

و آیا این خواهر نیز که از کاشانه و شوی و فرزند و همه ی تعلقات بریده و دل در گرو مهر برادر نهاده بود می توانست از او جدا بماند؟

نه! هرگز!

هرگاه حسین (ع) از خیمه ی خواهر دور می شد، خیلی زود، بی تاب و پر شتاب باز می گشت. و زینب هم، دل و دیده اش به سوی حسین بود، انگار تنها او را می دید و با دیدن او تصویری از فردا در ذهن می آفرید، گویا با خود می گفت: این عصاره ی هستی، در برابرِ سپاه اهریمن که همچون درختان خشک، صف در صف در کنار هم ایستاده اند چه خواهد کرد؟ آیا یاران اندک او، در برابر انبوه لشکر عدو خود را نمی بازند و دست از یاریش بر نمی دارند؟

این بود که رو به حسین نمود و گفت:

برادر! آیا یاران خویش را آزموده ای؟ به نیت و پایداری آنان اطمینان یافته ای؟ مبادا به هنگام سختی دست از تو بر دارند و تو را در میان دشمن تنها واگذارند.

پاسخ شنید «به خدا سوگند آن ها را آزموده ام و ایشان را استوار و پر خروش یافته ام، آنان به کشته شدن در پیش روی من آن چنان اشتیاق دارند که کودک شیر خواره به پستان مادرش. »

ای خواهر! ما نمی دانیم در آن شب به تو چه گذشت؟ ولی نوشته اند که فردای آن، همان گاه که دست بر سر کودکان غریب و مضطرب می نواختی چشم به جبهه ی جنگ داشتی و دل خویش را همراه مجاهدان به میدان رزم می فرستادی.

برای همین بود که هرگاه شهیدی در خاک و خون فرو می غلتید، آسیمه خیمه گاه را ترک می کردی و به سوی رزمگاه روان می شدی، گویی میان تو و ارواح پاک ایشان پیوندی ناگستنی وجود داشت. گفته اند: وقتی صدای بدرود برادر زاده ات را که با پیکر چاک چاک در خون غوطه ور بود شنیدی، عنانِ اختیار از کف دادی و فریادی جان خراش از دل بر آوردی آن گونه که دل سنگ را آب کردی!

راستی میان تو و زاده ی برادر چه رابطه ای بود که آن سان بی قرار شده بودی؟

گفته اند: که همان روز فرزند رشیدِ تو نیز به شهادت رسید، اما هرگز کسی به خاطر ندارد که حتی کوتاه سخنی درباره ی وی گفته باشی!

آه، ای دختر علی، ای گلبُن عفاف، ای اسوه ی شکیبایی! چه شد که در سوگ علی اکبر آن سان بی تابانه، از سراپرده بیرون آمدی و فریاد بر آوردی: ای عزیز و نازنینْ فرزندِ برادرم!

رفتار و گفتار تو چنان بود که حتی دل های سنگِ دشمنان را به لرزه در آورد آن گونه که بعدها یکی از همان دژخیمان از آن خاطره ی فراموش نشدنی چنین یاد کرد:

«آن هنگام زنی را دیدم که چون خورشیدِ تابان از سراپرده ی حسین بیرون آمد و فریاد زد: ای عزیز و نازنینْ فرزند برادرم! پرسیدم این زن کیست؟ گفتند: زینب دختر علی بن ابی طالب است. آن زن همچنان پیش آمد تا خود را روی بدن علی اکبر انداخت. حسین (ع) در پی او روانه ی میدان شد تا خود را به خواهر رساند و دست او را گرفت و به خیمه ها باز گردانید.»

گفته اند تو پس از آن که خورشید ولایت در خون نشست یکبار دیگر همچون مهتاب بر قتلگاه شهیدان طلوع کردی و گفتی:

ای وای برادرم! ای وای سرورم! ای وای خاندانم! ای کاش آسمان بر زمین فرو می ریخت و ای کاش کوه ها پاره پاره می شدند و بر دشت ها می پاشیدند.

نوشته اند در آن هنگام همه ی وجودت فریاد شده بود، در سینه ی تو عشق و نفرت با هم موج می زد؛ عشق به حسین که اینک در برابر دیدگانت با بدنی چاک چاک و پر از نیزه و تیر در خون غوطه می خورد و نفرت از نامردْ مردمی که با نهایتِ قساوت، فرزند دختر پیامبر را به قتل می رساندند!

گفته اند تو با واژگانی که نشانگرِ اوج ارادتت به حسین (ع) بود عشقِ آتشینِ خویش را آشکار ساختی، و در همان هنگام عصاره ی نفرت خود را در قالب کلماتی تند بر چهره ی زشت سیه رویان تاریخ، ریختی. گویند پسر سعد را مخاطب ساختی و بر او بانگ برداشتی که: آیا ابا عبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟ و سپس همچون کوه آتشفشانی سیل اخگر واژگان را بر سر آن ستمگران، سرازیر ساختی و گفتی:

ای وای بر شما! آیا یک مسلمان در میان شما مردم نیست؟

اما پاسخ آن ها سکوتی مرگبار بود. سکوتِ انبوهی از جانداران بی اراده!

در میان آن سکوت سرد، تنها یک نعره به گوش رسید نعره ای که گویی از حلقوم جانوری درنده بر می خاست. و در پی آن، یورش دسته جمعی گرگان گرسنه ای که یوسف گلگون قبای تو را پاره پاره می کردند.


صاحبی، محمدجواد، «مهتاب غم رنگ»، صص 23 ـ 13؛ با تلخیص و گزینش.

- عصر عاشورا

گرداب بلا

روزگار چه منظره ی غم انگیزی را به تصویر می کشید آن گاه که زینب در آستانه ی خیمه، چشمان نگران خود را بر نوباوگان حرم پیامبر خدا می دوخت، و گاه نگاه اندوهبار خود راروانه ی رزمگاه می نمود.

لختی گذشت، گویا او نمی دانست که در قتلگاه چه روی داده است، اما هنگامی که حمله ی حرامیان را به حرم فرزندان پیامبر دید، بر خود لرزید و دریافت که حسینش را زنده نخواهد دید.

ناگاه شعله های آتش از خیمه ها به آسمان سر بر کشید و فریادهای سوخته دلان تشنه ای که بجای آب شراره ی آتش بر جانشان می ریخت خاطرش را پریش و ...


2- عصر عاشورا

گرداب بلا

روزگار چه منظره ی غم انگیزی را به تصویر می کشید آن گاه که زینب در آستانه ی خیمه، چشمان نگران خود را بر نوباوگان حرم پیامبر خدا می دوخت، و گاه نگاه اندوهبار خود راروانه ی رزمگاه می نمود.

لختی گذشت، گویا او نمی دانست که در قتلگاه چه روی داده است، اما هنگامی که حمله ی حرامیان را به حرم فرزندان پیامبر دید، بر خود لرزید و دریافت که حسینش را زنده نخواهد دید.

ناگاه شعله های آتش از خیمه ها به آسمان سر بر کشید و فریادهای سوخته دلان تشنه ای که بجای آب شراره ی آتش بر جانشان می ریخت خاطرش را پریش و دلش را بیش از پیش ریش گردانید، او در گردابی از بلا و مصیبت قرار گرفته بود و بی آنکه بتواند عکس العملی از خود نشان دهد چشمان حیرت زده اش را به این سو و آن سو می چرخانید.

اما به هر طرف که نگاه می کرد صحنه ای جانگداز می دید. در یک سو، گوشواره از گوش دخترکی خردسال بیرون می کشیدند و در دیگر سو، پوشش از سر زنان می ربودند. آن ها به هیچ کس رحم نکردند، حتی عزم خویش را جزم کردند تا فرزند بیمار حسین را که اینک در تبی سخت می گداخت از میان بردارند.

در یک سو، زنان و کودکانی که خیمه و خرگاهشان به تلی از خاکستر و دود مبدل شده بود؛ با لبی تشنه، شکمی گرسنه و جگری سوخته، در انتظار سرنوشت به سر می بردند. و در سویی دیگر، قداره بندان سرمست از باده ی قدرت با عربده های مستانه ی خود، از این که نوباوگان مصطفی را سربریده و مرغان بستان خدا را بی آشیان کرده بودند، احساس پیروزی و غرور می نمودند. از این رو دیوانه وار اسبان سرکش خود را به سوی اجساد پاره پاره ی شهیدان تاختند، تا با سم های مجهز به نعل و میخ آنان، تار و پود پیکرهای مجاهدان راه خدا را از هم بگسلند.

وه! چه شگفت آور و زشت بود آن لحظه؛ لحظه ای که از سیاه ترین، زشت ترین و پرسش انگیزترین لحظات تاریخ بشر بود، زیرا با گذشت پنجاه سال از رحلت پیامبر، گل های او، به دست کسانی که خود را مسلمان می شمردند چنین بی رحمانه پرپر می شدند.


1ـ «مهتاب غم رنگ»، صص 25 ـ 24.


3 - شام غریبان

شب غربت

آفتاب داغ نیمروز تموز از روی اجساد به خون خفته ی شهیدان دامن بر می گرفت و کالبدهای خاموش و در هم شکسته ی مردانی که زمزمه ی نیایش دوشینه ی ایشان گوش ها را می نواخت به شبی دیگر می سپرد.

بدن های عریان و بی سری که تن پوش هایشان به یغما رفته و سرهای بی بدنی که کلاه خوودهایشان به غنیمت گرفته شده بود همچون خورشیدهای برهان جلوه ی بهت آوری یافته بودند.

حرامیان مغرور، سرهای بی بدن را بر نیزه های بلند برافراشتند تا هرچه زودتر به کاخ نشینان کوفه و شام برسانند و جایزه ی خوش خدمتی خویش را بستانند.

از این رو آن کس که خود را قاتل فرزند دختر پیامبر خدا می دانست، مرکب خویش را با شتاب به سوی خیمه ی عمر سعد تاخت و جملاتی موزون این چنین به هم بافت:

باید رکاب مرا سرشار از نقره و طلا بگردانی زیرا که من امیر و سالار بزرگواری را کشته ام، کسی را کشته ام که مادر و پدرش بهترین مردم از جهت اصل و نسب بودند.

عمر سعد از این گفتار به خشم آمد و گفت: این مرد دیوانه است او را نزد من آورید.

چون وی را درون خیمه آوردند، خنجر به سوی وی کشید و فریاد زد:

«ای دیوانه این چه سخن سخیفی است که می زنی، به خدا سوگند اگر عبید اللّه زیاد این سخن از تو بشنود از سخافت آن خواهد رنجید و بر گردن تو تیغ خواهد کشید.»

گفته اند: بازماندگان حرم حسینی، شب را در دشت نینوا در حالی به صبح رسانیدند که اجساد شهیدان را در پیش رو و خیمه های سوخته را در پشت سر داشتند.

غربت و تنهایی و دل ریشی و پریشانی، امکان خفتن و آسایش را از بدن های خسته و رنجور آنان گرفته بود.

آن شب را، مادران و فرزندان و همسران شهیدان، با تلخی و سختی و اندوه بسیار به پایان بردند تا آنکه سپیدی بر سیاهی فایق آمد و خورشید طلوعی دوباره کرد.


1ـ مهتاب غمرنگ، ص 27 ـ 26.


4 - بعد از عاشورا

کاروان مصیبت

چون روز به نیمه رسید، حرامیان در شیپورها دمیدند و بانگ رحیل سر دادند، و حسینیان را برای رفتن به کوفه فرا خواندند.

اما آن ها چگونه می توانستند یک کهکشان ستاره ی سرخ و نورانی را در آن دشت بگذارند و بگذرند؟ به همین جهت از دشمنان خواستند که کاروانِ اسیران را از کنار قتلگاه شهیدان عبور دهند.

اما چون چشمِ مصیبت زدگان، بر اخترانِ خونرنگ پوشیده از غبار بیابان افتاد، آهِ جگر سوزی از دل های پر درد برکشیدند و بی تابانه خویش را به میان شهیدان انداختند.

هرکس در جستجوی عزیزی برآمد.

بدن های از هم گسیخته ی بی سر همچون ستارگانِ پنهان به زیر ابر، جلوه ی جاودانه ای یافته بودند.

زینب از میان همه ی آن ستارگانِ فرو افتاده بر زمین، خورشید را جستجو می کرد. او در پی پیدا کردن خورشیدی برآمده بود که اینک در کسوفی تمام به سر می برد، از این رو، غبارِ بیابان و خاک های فروریخته ی سم ستوران را از چهره ی آن شمس عالم افروز سترد. آن گاه فریادی دل خراش و جگرسوز از سینه ی پر درد برکشید و گفت:

ای محمدی(ص) که ملائکه ی آسمان بر تو درود فرستاد، این حسین است که به خون آغشته و اعضایش از هم گسیخته است. و این دختران تو هستند که اسیر شده اند. اینک به پیشگاه خداوند و به سوی محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا وحمزه سیدالشهداء شکایت می برم.

ای محمد(ص)! این حسین است که بر زمین افتاده و باد صبا خاک بیابان را بر بدنش می پاشد. اوست که به دست نابکاران کشته شده!

آه چه غصه ای! چه مصیبتی! گویا روزِ مرگ جدّ من، امروز است. ای یاران محمد! اینان فرزندان مصطفی هستند که ایشان را به سان اسیران می برند.

در این هنگام، نعره های مستانه ی فرماندهان و صدای ضربات تازیانه ی جلادان، در هم پیچید و به زمزمه های عاشقانه ی لحظه ی بدرود، پایان بخشید، زینب در آن حال چه می توانست بگوید؟ جز:

«شرمنده ام که آه

در سوگت ای درخت تناور

ما را حتی امان گریه ندادند».

* * *

لشکریان مغرور، زنان و کودکان را به حرکت مجبور کردند.

کاروان آزادگان دربند، به راه افتاد، راهی بس خشک و سخت و دور، کسی نمی داند که آن جمع کوچک در محاصره ی لشکری انبوه، راهِ بادیه تا شهر را چگونه طی کردند؟ ولی گفته اند که بدن های رنجورِ آنان، بر مرکب های عریان، سخت مجروح شده بودند.

راستی این کودکان معصوم و این زنان مغموم را که تازیانه ی دشمنان بر سر داشتند و نعره های ایشان در گوش، چه کسی دل جویی و سرپرستی می کرد؟ یک زن! که دل شیر و صبر ایوب داشت، زیرا که امام و امیر کاروان «علی بن الحسین» اینک در غل و زنجیر بود.

ای جاده های پر نشیب و فراز! زیر پای ستوران کاروان، هموار شوید که این رهپویان، بس خسته و کم توان شده اند، ای مرکب های چمند و چموش! راهوار و رام شوید که داغ دیدگانِ زمان، تاب افتادن بر زمین ندارند.

ای دشت ها و بیابان ها! غنیمت شمرید که این کاروان توقف و برگشت ندارد، و تا همیشه ی تاریخ و انتهای جهان همواره به پیش می رود.

* * *

کاروان نور به ظلمتکده ی کوفه رسید. آن روز، شهر را آذین بسته بودند، زیرا که یزیدیان فتحی بزرگ را برای کوفیان به ارمغان آورده بودند!!

جارچیان، ورود اسیران را بشارت دادند، مردم هلهله کنان و پای کوبان به سوی دروازه ی کوفه روان گردیدند.

لحظه ها سپری شد و انتظارها به پایان رسید. طلایه دارانِ سپاه، غرق در سلاحِ رزم، خشنود و پر غرور پیش می تاختند و فرزندان پیامبر را بر مرکب های عریان و بی زین و یا بر پالان های چوبین، سوار و به مانند اسیران جنگی به دنبال خود می کشیدند.

چشم انداز کوفه برای فرزندان علی(ع)، بسیار زشت و اندوهناک می نمود، تداعی بی وفایی و دورویی بود. با دیدن کوفه، تنهایی علی(ع) در خاطره هایشان تداعی شد؛ آن روزهایی که سرور و سالار جوانمردان در برابر زورمداران و زرپرستان و تزویرگران، با یارانی کم شمار پایداری می کرد و شب ها چون خود را تنها می یافت، در نخلستان های کوفه سر در چاه فرو می برد و دردهای دل خویش را بدان باز می گفت.

اینک فرزند علی، که او نیز همنام نیای خود است، پیچیده در غل و زنجیر به کوفه آمده است و زینب، دختر علی، این امام همام را همراهی می کند. اما کوفه این بار بسی زشت تر و رسواتر از دیرینه ی خویش است و آل علی در آن غریب تر از همیشه و همه هستند.

دیگر نه کاشانه ای، نه محرابِ مسجد کوفه ای، و نه گوشه ی خلوتی که بازماندگانِ خاندان علی، دردها و رنج هایشان را واگویه کنند. این پرندگان مهاجرِ شکسته بال، خیابان ها و کوچه های شهر ترور و وحشت را در پیش رو دارند با مردمانی مسخ شده که به تماشای ایشان آمده اند.

* * *

زمان به عقب برگشت، کوفیان، زمان علی(ع) را به یاد آوردند؛ زیرا که طنین صدای او را می شنیدند.

شگفتا! از پس سال های دراز، فریادهای علی(ع) دیوارهای شهر را چگونه می لرزاند؟ آیا او به این شهر پُر از دورویی و تزویر دگربار رجعت کرده است؟ نه! این صدای زینب است که طنینِ صدای پدر را به میراث برده است.

زنی از کوفیان سر از غرفه ی منزل بیرون آورد و گفت: ای اسیران از کدامین خاندان هستید؟

گفتند: ما اسیران از آل محمدیم!

زن چون این سخن بشنید از بام به زیر آمد و پوششی چند فراهم آورد و به ایشان داد تا خود را بدان ها بپوشاندند.

کوفیان چون بر اسیران نگریستند، سوگمندانه گریستند. علی، فرزند حسین(ع)، با دیدن حالت ایشان، لب به سخن گشود و گفت: این شمایید که بر حال ما نوحه و گریه می کنید؟ پس آن کس که ما را کشت که بود؟ زینب با اشاره ای از آن نامرد مردمان خواست که ساکت شوند. نَفَس ها در سینه ها حبس شد و زنگ های کاروان از حرکت و صدا باز ایستاد، زبانِ علی در کامِ زینب به چرخش درآمد و طنین سخن امیرِ پیشین شهر، همچون صورِ اسرافیل لرزه بر تن مردگان دیار خاموشی و فراموشی افکند، زینب بدان بیچارگان زبون گفت:

ای مردم کوفه! ای گروه نادرست و فریبکار و پست! اشکتان خشک نشود و ناله تان آرام نگیر! داستان شما، داستان آن زنی است که رشته ی خود را پس از محکم بافتن، می گسست!

سوگندهایتان را دست آویزِ فساد کرده اید! شما را چه سرمایه ای است جز لاف زدن، به خود نازیدن، دشمنی ورزیدن، دروغ زدن، مانند کنیزکان، چاپلوسی نمودن، و چون دشمنان، عیب زنی کردن، یا چون چمن بر ویرانه روییدن و چون نقشِ روی قبر، بدباطن و زیبانما بودن.

برای خود بد توشه ای فرستادید، آن گونه که خدای را بر شما به خشم آوَرَد و در عذاب جاودان قرار دهد. آیا گریه می کنید؟ بگریید که سزاوار گریستن هستید. بسیار بگریید و اندک بخندید! که شما به سرزنش آن گرفتار شدید و به ننگش خود را آلودید، ننگی که هرگز نتوانید شست و چگونه بشویید ننگ کشتن فرزند خاتم پیامبران و گنجینه ی رسالت آنان و سرور جوانان بهشتیان را؟ آن که در جنگ، سنگر و پناهگاه گروهتان و در صلح، موجب آرامش دل هایتان و مرهمْ زنِ زخم هایتان و در سختی ها فریادرستان و در نبردها مرجعتان و دافع حجت های باطلتان و روشنایی بخش راهتان بود.

چه بد است آن چه که برای خویش پیش فرستادید و چه بد است آن بار گناهی که برای روز رستاخیز بر دوش کشیدید. نابود و سرنگون شوید، آن هم چه نابودیی!

کوشش شما به نومیدی انجامید و دستانتان بریده شد، و سودتان زیان گردید، و خشم پروردگار را برای خود خریدید و بر خواری و بیچارگی خویش افزودید.

می دانید چه جگری از رسول خدا شکافتید و چه پیمانی شکستید و چه حرمتی از او دریدید و چه خونی ریختید؟ کاری شگفت کردید که نزدیک است آسمان ها فرو پاشد. و زمین بشکافد و کوه ها بپاشند و فرو ریزند. مصیبتی است سخت بزرگ، بد، کج، شوم، که راه چاره، در آن بسته شده است، در عظمت، همچون گستره ی زمین و آسمان پُر است. آیا اگر آسمان، خون ببارد شگفت زده می شوید؟ و به راستی عذابِ آخرت خوار کننده است و هرگز ایشان یاری نشوند. پس تأخیر و مهلت، شما را سبکسر نکند که شتاب بر خدای بزرگ چیره نشود تا او را وادار به مبادرت سازد. و از تباه شدن فرصتِ انتقام نمی هراسد. نه چنین است که ستمکاران گمان می برند، خدا در کمین گاه ما و آنان است.

* * *

گفته اند که آن روز کوفیان، حیران و سرگردان می گریستند. و از حیرت انگشت به دندان می گزیدند. پیرمردی که گویا از خوابی دراز بیدار شده بود به اندازه ای گریست که محاسنش از سرشک دیدگان خیس گردید، آن گاه رو به آزادگانِ اسیر کرد و گفت:

پدر و مادرم به فدای شما، پیران شما بهترین پیران و جوانانتان بهترین جوانان و زنانتان بهترین زنان و نسل شما بهترین نسل هاست که نه خوار می گردند و نه شکست می پذیرند.

آن روز دخترانِ دیگر علی نیز زینب وار سخنانی آتشین بر زبان راندند آن گونه که دل های سرد و سخت کوفیان را به آتش کشید و آه از نهاد آنان برآورد.

آنان از شدت تأثر می گریستند، شیون می کشیدند، نوحه می سرودند. گیسوان پریشان می کردند، صورت می خراشیدند، سیلی به گونه هایشان می نواختند و فریاد واویلا می کشیدند.

مردان نیز با آنان همراهی و همصدایی می نمودند، گفته اند که اهل کوفه گریان تر از آن روز هرگز دیده نشده اند.


1ـ مهتاب غمرنگ، صص 38 ـ 28.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی